تبليغاتX
بسیجیان پیرو ولایت

بسیجیان پیرو ولایت

پایگاه مقاومت بسیج المهدی (عج) بابل

خدایا! اگر دوستم داری پس چرا ...

شکایت کردم و گفتم: خدای من!
مگر نمی گویی دوستم داری؟
گفت: آری. اگر می دانستی چقدر دوستت دارم، از خوشحالی جان می دادی.

گفتم: پس چرا دقایقی از زندگانیم که ھوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه های دیروز بود و ھراس فردا، بر شانه ھای صبورت بگذارم، تو را نیافتم؟ در آن لحظات شانه ھای تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از ھر چه ھست! تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی. من لحظه ای خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه ھستی. یادت هست که دوستی آمد و تو را یاد من انداخت و آرام کرد؟ او، واسطه ی مراقبت من از تو بود.


17115985107188232831985261823318624374188.jpg

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن ھمه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت : عزیزتر از ھر چه ھست! اشک تنھا قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند. اشکھایت به من رسید.

و من یکی یکی دانه های اشکت را بر زنگارھای روحت ریختم تا باز ھم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان.
چرا که تنھا اینگونه می شود تا ھمیشه سبک بال و زیبا و شاد بود. من دوست داشتم تو را زیباتر ببینم.


216369_NwfHbRBx.jpg 

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راھم گذاشته بودی؟
گفت : بارھا صدایت کردم و گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی. تو ھرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که بنده من! از این راه نرو که به ناکجا آباد ھم نخواھی رسید.

گفتم: پس چرا صدایت را نشنیدم؟
گفت: یادت نیست که با خویش کلنجار می رفتی؟ من در میان کشمکش های تو با خودت یاری ات می کردم اما حواست به من نبود.

0.223537001281788994_pic72.jpg
 

گفتم : پس چرا ھمان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت : اول بار که گفتی خدایا، آنچنان به زیبایی ها نزدیک شدی که فرشته هایم را به تعجب انداختی. آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدایای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایای دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد ھم بر خدا گفتن اصرار می کنی ھمان بار اول شفایت می دادم. این ها همه به خاطر تو بود.

گفتم: خدایا! چرا با وجود اینکه دیدی در موردت آنقدر بد می اندیشم، بازهم هدایتم کردی؟
گفت: چون نمی دانی چقدر دوستت دارم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 16:4  توسط بسیجیان پیرو ولایت  | 

فیلم هایی که درباره خدا دروغ می گویند

کودکی زشت بود که پدر معتادی داشت.

هنگام تولد، مادرش هم مرد. خودش هم با بیماری تنگی نفس زندگی را آغاز کرد.

پدرش خیلی او را می زد. یک روز در حالی که می دوید، زمین خورد و میخی در چشمش فرو رفت.

روز دیگر، سگ پایش را گاز گرفت و او بیماری هاری گرفت و بعد از مدتی فلج شد.

در موقعیتی که خیلی به پدرش نیاز داشت، پدرش در اثر تزریق بیش از حد، مرد.

بالاخره روزی از روزها، با ویلچر از جاده کنار روستا رد می شد که یک تریلی از روی او رد شد. تا مردم متوجه جنازه اش شوند، گرگ ها جسدش را خوردند.

وقتی یک فیلمنامه نویس داستانی را طراحی می کند، اتفاقات را بر اساس ذهنیت های خود خلق می نماید. شرایطی را ترسیم می نماید و در اثر آن شرایط، اتفاقی می افتد.


 

اما اگر معتقد به وجود خدایی قادر و حکیم باشیم که حتی سختی ها و رنج ها را برای بازگشت من به زیبایی قرار داده،

1- از نگاهی دیگر به موضوع نگاه می کنیم.

2- حتی نحوه چینش حوادث عوض می شود.

فیلم هایی هستند که انسان را در فضای خلأ و تنهایی به تصویر می کشند و به نحوی نشان می دهند که یکتا راه نجات این انسان بیچاره تنها، دست و پا زدن برای خویشتن است.

آه که آنقدر فضاسازی های اینگونه، زندگی ما را تحت تأثیر قرار داده که دیگر نشانه های نهفته در هستی را کمتر می بینیم.

ما اعتقاد داریم که اگر کسی قدم هایش را درست بردارد، برایش هدایت می فرستند، دغدغه های حاشیه ای او را برطرف می کنند و از جایی که حتی تصورش را نمی کند، به او یاری می رسانند.



این اعتقاد را خیلی ها تجربه کرده اند. اما در بسیاری فیلم ها، عکس این حقایق را به تصویر کشیده اند.


همین فیلم هاست که گره هایی ناخواسته نسبت به خواست خدای بزرگ در ذهن پاک مخاطبانش ایجاد کرده است.

فرزندان سرزمینمان را چنان اهل تعقل و تفکر و تحلیل و آشنایی با وحی پرورش دهیم که قدرت نقد آگاهانه فیلم‌ها و رمان‌ها و فهم حقیقت را داشته باشند.

نمونه ای از این فیلم ها که البته جنبه های مثبت زیادی هم دارد، ترسیم بدبختی برای زنی به اسم ستایش است.

زنی تنها که مصیبت های بی حکمت، رهایش نمی کنند.

و انگار خدایی نیست.

درحال که اگر قدم هایت را زیبا برداری، زندگی زیباتر آن است که تصورش را هم بتوانی کنی و خدا را زیباترین خواهی یافت.

کسی که باور ندارد، لااقل راجع به خدا دروغ نگوید.

چشم ها را باید شست.



+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 15:54  توسط بسیجیان پیرو ولایت  | 

چرا وقتی حال ارتباط با خدا ندارم هم باید نماز واجبم را بخوانم؟

 

سخ

چرا وقتی حال ارتباط با خدا ندارم هم باید نماز واجبم را بخوانم؟


ن از نماز شد.

استاد از حرف های آسمانی نماز گفت.

از اینکه رکوع و سجده و قیامش، در محضر خداست.

از اینکه تک تک اجزای نماز، جزوی از معراج حق است.

p.txt.jpg

یکی گفت: من گاهی نماز می خوانم و گاهی نمی خوانم.

گفتیم: چرا؟

گفت: گاهی وقت ها از خودم راضی نیستم. قلبم گرفته است و حال نماز ندارم. دوست دارم نماز را با توجه بخوانم.

من نماز را بزرگتر از آن می دانم که با حال کسالت بخوانم. وقتی نمازم بدون توجه است، حالم بیشتر ازهمیشه از خودم به هم می خورد.

استاد گفت: آفرین که دوست داری ارتباطت با خدا زیبا باشد اما خدای مهربان، می دانسته که بعضی وقت ها حوصله نماز نداریم و با این وجود واجبش کرده.

او گفت: چرا باید نمازی بخوانم که حالم را از خودم بد می کند؟ چه سودی در این نماز است؟

استاد گفت: نماز نه تنها داروست، تب سنج نیز هست.

نماز، محکی است برای آنکه دلت را بسنجی؛

متری است که بتوانی با آن فاصله ات با ملکوت را پیدا کنی و همیشه یادت باشد که چه قدر از آنچه باید باشی دور هستی.

همان طور که لازم است گاهی از لطافت ارتباطت با خدا لذت ببری، گاهی هم باید از خودت حالت بد شود تا یادت نرود که باید راه بیفتی.

387.jpg

دیگری گفت: مگر نماز برای یاد خدا نیست؟

گفتیم: آری.

گفت: چرا باید وسط کار و در اوج مشغولیت هایم، وقتی اذان ظهر را می گویند، به سراغ نماز روم؟ چرا اجازه نمی دهند نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را باهم بخوانم یا هروقت از روز که فرصت داشتم بخوانم؟

78250_763.jpg

استاد گفت: کارما در زندگی این است که به خدای بزرگ نزدیک شویم.

کارما این است که رشد معنوی پیدا کنیم.

به همین خاطر، وقتی درس می خوانیم، وقتی درس می دهیم، وقتی مزرعه را شخم می زنیم، وقتی بر روی خون و ادرار بیمار آزمایش می کنیم، نباید یادمان رود که کار اصلی ما این ها نیست.

این ها فقط ابزاری است برای تمرین صفات والا.

نماز مثل قطب نماست. استفاده از قطب نما، وقت خاصی ندارد.

باید همیشه جهت حرکت خود را کنترل کنی که نکند فکر کرده باشی کار تو درس خواندن و شخم زدن و آزمایش خون و ادرار است.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 15:50  توسط بسیجیان پیرو ولایت  | 

"فرار به سوی خدا"

"فرار به سوی خدا"
 
می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود.

همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود.

وقتی پدر وارد شد،
مادر شکایت او را به پدرش کرد.

پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت.

پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است،

وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟

راه فراری ندارد! خودش را به سینه‌ی پدر چسباند.

شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.

شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است
به سوی خدا فرار کنید.
 
«وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»

هر کجا متوحش(وحشت زده) شدید راه فرار به سوی خداست.

 
از بیانات مرحوم حاج اسماعیل دولابی رحمه الله علیه 


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 15:47  توسط بسیجیان پیرو ولایت  | 

لذت مناجات در تربیت کودک الهی ...!

لذت مناجات در تربیت کودک الهی ...!
حجت الله حاجی کاظم



یکی از مهمترین راهکارهای تربیتی، برقراری ارتباط عاطفی با خداوند است. چند نکته در این مورد تقدیم حضورتان می‌نمایم.
(این نکات در تربیت غیرکودک هم قابل استفاده است)


1-    کودک باید ببیند که اطرافیانش وقتی مناجات می کنند، مهربان‌تر و زیباتر می‌شوند.

2-    کودک باید ببیند که پدر و مادر، از ارتباط با خدا لذت می‌برند. این لذت را کودک درک می کند.

3-    کودک را با عظمت هستی و بزرگی، ظرافت و زیبایی نعمت‌ها آشنا کنیم تا خودش محبت الهی و ارتباط با خداوند را انتخاب کند.

4-    کودک را با درک زیبایی مناجات آشنا کنیم و گاهی به او پیشنهاد دهیم که برای ما دعا کند.

5-    کم‌کم به او پیشنهاد دهیم که آرزوهای خود را از خداوند بخواهد و سعی کنیم وسیله‌ی برآورده شدن خواسته‌های او از خداوند شویم. (سعی کنیم به نحوی خواسته‌اش را کشف کنیم)

6-    از طرف خداوند به کودکمان وعده‌هایی را که صلاح فرزندمان در آن نیست، ندهیم.

7-    سعی کنیم او را آرام آرام و غیر مستقیم به سوی آرزوهای بزرگ معنوی و انسانی سوق دهیم.

8-    از اشکالات معرفتی در نگاه معصومانه کودکان به خدا نگران نشویم اما با صبر و حوصله از کارشناسان دینی در پی پاسخ تخصصی اما با زبان کودک باشیم. یادمان باشد که قرار نیست همیشه پاسخ دهیم؛ بلکه بیشتر باید فقط سرنخ دهیم.

9-    در این راه باید با فضای مناجات کودکان آشنا شویم. این کار نیاز به قرار دادن خویش در حال و هوای کودکانه دارد. باید کودک شویم تا بتوانیم در رشد کودکمان ایفای نقش کنیم.

برای آشنایی بیشتر با فضای مناجات کودکانه و تلطیف  روح، دعاهایی را از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی «دستهای کوچک دعا» به حضورتان تقدیم می‌کنیم.


دعاهای دلنشین کودکانه


با تشکر از سرکار خانم ساره ابراهیم کوچک به خاطر ارسال مناجات ها



 دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی «دستهای کوچک دعا» است.
این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آن‌ها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.

لطفاً آمین بگویید:


آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد!
تاده نظربیگیان / ۵ ساله

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی!
نسیم حبیبی / ۷ ساله

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی!
سوسن خاطری / 9 ساله

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم! و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم!
سالار یوسفی / 11 ساله

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد.
کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله

0.223537001281788994_pic72.jpg

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد!
الناز جهانگیری / 10 ساله

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آن‌ها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند!
سحر آذریان / ۹ ساله

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم!
شاهین روحی / 11 ساله

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره!
پویا گلپر / 10 ساله

169esomali-07.jpg

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی!
پیمان زارعی / 10 ساله

خدایا! یک برادر تپل به من بده!!
زهره صبورنژاد / 7 ساله

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی «اکس جید» را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شب‌ها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم...
مهسا فرجی / 11 ساله

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین.
مهدی اصلانی / 11 ساله

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم!
مینا امیری / 8 ساله

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست!
فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی!
زهرا فراهانی / 11 ساله

ای خدای مهربان! من سال‌هاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن...
رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان هم مرا بوس کند
امیرحسام سلیمی / 6 ساله

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود!
شقایق شوقی / 9 ساله

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم!
دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آن‌ها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند!
هدیه مصدری / 12 ساله

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده!
مریم علیزاده / 6 ساله

348129_K5U74wQV.jpg

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم!
محمد حسین اوستادی / 7 ساله

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند.
المیرا بدلی / 11 ساله

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آن‌ها درس بخوانند و ما مثل آن‌ها استراحت کنیم!
نیشتمان وازه / 10 ساله

اگر دل درد گرفتیم، نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند!
عاطفه صفری / 11 ساله

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا!
رویا میرزاده / 7 ساله
 


در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:
هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 15:42  توسط بسیجیان پیرو ولایت  |